یگانه و یکتا یگانه و یکتا ، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره

تمشک های مامان و بابا

عسلهای مامان چرا کم لگد می زنین

سلام فرشته های قشنگ مامان امروز اول مهر هست و تابستون گرم تموم شد چقدر این تابستون برای مامانی سخت بود خیلی گرمم میشد و گاهی به حد انفجار می رسیدم و شکر خدا دومین فصل خوب خدا رو هم پشت سرگذاشتیم عسلهای مامان از امروز رفتین توی 9 ماه هفته 36  هورااااااااااااا 8 ماه تموم شد الهی قربونتون برم بوووووووووووووووووووو وس چیزی نمونده تا بیایین توی بغل مامانی روزها برام هی داره سختر میشه و دردهام هم بیشتر ولی همه رو تحمل می کنم به خاطر شما فرشته های قشنگم چند روزی هست کم تکون می خورین البته یکتا کمتر خیلی نگرانم فقط براتون دعا می کنم که سالم وسلامت باشین و سرموقعه بیایین توی بغل مامانی عسلهای مامان فرشته های من بعضی وقتها نمی دونم...
1 مهر 1391

تموم شدم اتاقتون

سلام عسلهای مامان جون سلام عزیزانم صبحتون بخیر از ساعت 9 که بابای داشت می رفت سرکار بیدار شدین و کلی شلوغ کاری کردین دیگه نخوابیدم امدم سری به وبلاگتون بزنم قربونتون برم که هرچی می گذره قوی تر می شین وضربه هاتون هم محکمتر به دل مامان می کوبین مخصوصا وقتی هردوتاتون بیدارین زلزله به پا می کنین   نمی دونم چقدر شما هم دوست دارین بیایین زودتر پیش مامانی ولی مامان دیگه داره طاقتش کم کم تموم میشه و برای دیدن شما لحظه شماری می کنم دخترای خوبم روز سه شنبه روز دختر بود که تولد دختر خالتون مبینا بود مامانی رفت جشن تولد خاله جونی کلی خرج کرده بود و تمام خونه رو از عکسهای مبینا پر کرده بوده دختر خالتونون هم مثل فرشته ها شده بود اینم عکس...
30 شهريور 1391

براورده شدن آرزوهای مامانی

سلام عسلهای مامانی امروز رفتین توی 22 هفته رشدی نکردین  همش مامان نگران می کنین نمی دونم من که زیاد غذا می خورم ولی شکمم بزرگ نمیشه قبلا هفته ای حداقل 1سانت رشد می کرد ولی الان 2هفته هست که اصلا رشد نکرده و همون سایز مونده عسلهای مامان مامان دوست نداره هیچ کمبودی داشته باشین برای همین شب 5 شنبه ساعتهای 3.15 صبح بود مامانی میخواست اذان بگن تا نماز صبحشو بخونه و بخوابه توی همون فاصله که منتظر اذان بودم داشتم باخدای خودم رو به اسمون پرستاره صحبت می کردم و وقتی ارزوهامو گفتم وبرای سلامتی شما دعا کردم یک شهاب بزرگ از جلوی چشمهام رد شد کلی ذوق کردم به خودم گفتم یعنی ارزوهای من براوده میشه اخه عسلها مامان م...
27 شهريور 1391

دل درد شدید مامانی

سلام گلهای باغ امیدم امروز 27 شهریور هست روز قبل رفتم دکتر به خاطر اینکه شب قبل درد زیر دل شدید داشتم سمت یگانه نمی دونم فرشته های من این چی بود ولی مردم و زنده شدم تا دردش تموم شد یک نیم ساعت طول کشید تمام بدونم بی حس شده بود و فقط زیر دلم به شدت درد می کرد بابایی خیلی هول کرده بود و نمی دونست چکار کنه خیلی ترسیده بود خودم هم همینطور ولی شکر خدا به خیر گذشت و خلاصه اینکه مامانی و بابایی رو خیلی ترسوندین چیزی نمونده این ماه که تموم بشه دکی گفت اگه بتونه مامان تحمل کنه تا 25 مهر خیلی برای شما بهتره خدا کنه دیگه از این دردها نگیرم تا اون روز مامانی رو حسابی چاق کردین حدود 19 کیلو چاق شدم دل مامانی داره می ترکه بس که فشار ر...
27 شهريور 1391

یک حس عجیب مامانی

سلام عسلهای من خوبین   امروز شنبه 25 شهریور هست و از امروز رفتین توی هفته 35 هوراااااااا خدا رو شکر که کم کم داریم به پایان این سفر نزدیک می شیم خدایا یعنی ماه دیگه من فرشته هام توی بغلم هستن چند روز هست که حرکتهاتون خیلی زیاد شده نه زیاد ولی محکم ضربه می زنید دیروز مامانی صدای یک سکسکه کوچیک دیگه توی دلش فهمید با خودم گفتم نکنه سه تا هستین    مامانی خبر نداره و کلی با بابایی خندیدم ........... باباجونتون هم داره روز شماری می کنه تا شما گلهاشو ببینه چقدر منتظره اون لحظه هستم دیدن روی ماهتون راستی عسلهای مامان توی این هفته 3 شنبه تولد خواهر امام رضا(ع) هست و روز تولد دختر خالتون مبینا من خیلی دوستش دارم ...
25 شهريور 1391

حرکت نکردن یک نی نی

سلام عسلهای مامان نمی دونم الان توی دل مامان دارین چکار می کنید وبزرگ شدین خوب غذا می خورین هرروز و هرلحظه من نگرانم نمی دونم چرا هر چی می خوام این نگرانی رو نداشته باشم نمی شه   چون قبل از شما یک نی نی رو از دست دادم این ترس توی وجودم هست ولی الان شما توی ماه 6 رفتین و بزرگ شدین نگرانی های دیگه ای دارم چند روزی هست که یکیتون اصلا تکون نخورده نگرانم کردی مامان جان هرشب برای سلامتی اشک میریزم و برات دعا می کنم تا مشکلی خدای نکرده برات پیش نیومده باشه شما دوتا دنیای مامان هستین   نمی خوام کوچکترین اتفاقی براتون بیفته مامان براتون هنوز که اسمت ندارین شماره 1 و 2 گذاشته شماره 2 دخمل خوبی هست هر روز تکون م...
25 شهريور 1391

روز پدر

سلام عسلهای مامان چند روز پیش روز پدر بود و من برای بابایی دوتا لباس قشنگ خریدم   البته سه تایی رفتین با خاله جونی خرید کلی لباس دخترونه هم برای شما دوتا گل نازم دیدم نشون کردم که با خاله جون و یا بابایی بریم خرید کنیم دیروز با بابایی رفتیم کاموا گرفتم تا براتون لباس زمستونی درست کنم      من بلد نیستم مگه خاله و یا عمه جونتون کمکم کنه تا براتون لباس های گرم قشنگ ببافم اخه شما دوتا گلم توی فصل سرد به دنیا میاین فصل پائیز فصلی که منو و بابایی خیلی این فصل رو دوست داریم اسمتونو باید بزارم بچه های پائیز عسلهای مامان من فصل تابستونی هستم شما فصل پائیزی و بابایی فصل زمستون قبلا خدا یک نی نی بهون داد که...
25 شهريور 1391