یگانه و یکتا یگانه و یکتا ، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

تمشک های مامان و بابا

حرفهای خودمانی

سلام گلهای باغ زندگی من یگانه و یکتای عزیزم   امروز یهو یاد روزهای اول به دنیا امدنتون افتادم که برام خیلی شیرین بود روز اول زندگیت فرشته کوچولوی من یگانه عزیزم برای مامان و بابایی خندیدی و چه شیرین بود اولین خنده ات برای من و بابایی که از ته وجودم حس کردم که خوشحالی که به این دنیا پیش منو و بابایی امدی یگانه عزیزم اولین خنده ات انقدر شیرین بود که تلخی دردمو رو به کلی فراموش کردم و اون نگاه معصومانه ات که سرشار از محبت بود گلکم نمی دونی اون لحظه خدا رو هزار بار شکر کردم که همچین فرشته ای به من داده ...
11 بهمن 1391

بلاخره واکسن 4 ماهگی تونو زدیم

سلام گلهای قشنگم و مهربونهای مامانی امروز 7 بهمن بود و رفتیم واکسن هاتونو زدیم دوباره یکتا خیلی گریه کرد ولی دخترم یگانه فقط موقعه ای که واکسنشو زد خیلی گریه کرد الهی برگردمشون جوجه هامو که خیلی دردشون اومد من که نتونستم نگاه کنم صورتمو برگردونده بودم و پاهای یکتا و یگانه رو نگاه داشتم خدایا شکرت که بلاخره این هم به خیر گذشت دخترهای قشنگم خیلی تپل نشدین ولی کمبود وزن هم نداشتین یگانه :6 کیلو بود و قد 61 ودورسرش هم 39.5 بود یکتا : 6.700 کیلو بود و قد 65 و دور سرش هم 40.5 بود دوست داشتم ازاین بهتر می بودین ولی خوب انشاله تا 6 ماهگی خوب تپل و مپل بشین دخترهای قشنگم الان تازه برگشتیم و شما هر دو...
7 بهمن 1391

هوووووووووووووووووووووراااااااا فرشته های من 4 ماه شدن

سلام تمشکهای خوشگل مامانی و بابایی   امروز 5 بهمن ماه هست ماه دوم زمستون هست و شما 4 ماهتون تموم شد و شکر خدا رفتین توی 5 ماه امروز رفتیم مرکز بهداشت با مادر جونی که واکسن 4 ماهگیتونو رو بزنن که نمی دونم چرا یکتا یک دفعه ای شروع کرد به گریه و هرکارش کردیم ساکت نشد هرکی امد بلکه بتونه ساکتش کنه نتونستن یکی گفت گرمشه تمام لباسهاتو در اوردن بازم ساکت نشدی یکی گفت گرسنه هست شیر بهت دادم بازم نخوردی و فقط جیغ می زدی قربونت برم نمی دونم چرا اینجوری شده بودی آخر  سر تصمیم گرفتیم بریم خونه و شنبه بیایم دوباره ...گفتم شاید خوب نخوابیدی و از خواب بیدارت کردم و حاضرت کردم ناراحت شدی و با مامانی قهر کرده بودی ...
5 بهمن 1391

سونوگرافی یکتا

سلام تمشکهای شیرین مامانی   سلام عسلهای مامانی دیروز 9 ربیع الاول بود و روزی بود که خدای مهربون شما دوتا رو توی دل مامانی کاشت خدایا شکرت که دوتا فرشته مهربون بهم دادی و9  ربیع آغاز امامت اقامون امام زمان (عج) هست پارسال منو بابایی تواین ماه رفتیم قم از اقامون خواستم وساطتم کنن و خدای مهربون بهم یک فرشته نازبده و منو از تنهایی دربیاره غافل از اینکه دوتا فرشته توی دلم درحال رشد کردن بودن صحنه جالبی بود وقتی رفیتم نامه برای اقا بنویسیم خاله فاطمه مامانی مبینا و مادرجون نامشونو توی صندوق پیشنهادات جمکران انداخته بودن کلی خندیدم هههههههههه نمی دونم از کجا بگم توی این چند روز یکتا خیلی اذیت کردی دائم درد دل بو...
3 بهمن 1391

سلام سلام جینگیلیهای من

سلام فلفلی و قلقلی مامانی قربونتون برم   خوبین حالتون چطوره من که خیلی بدم ولی مثل اینکه شما هم بد نیستین دیروز اخر صفر بود و شهادت امام رضا(ع)  خیلی دوست داشتم دیشب حرم بودم براتون دعا می کردم و اقا می خواستم همیشه سالم و سلامت باشین و هیچ وقت درد نداشته باشین عزیزای دلم دیشب اخر شب که اول ربیع الاول می شد منو و خاله مهتاب و مبینا جونی و دایی علی و دایی امیرحسن  رفیتم نیمه شب در مسجدها شمع روشن کردیم و برای سلامتی شما دوتا کلی دعا کردم البته هول هولکی چون هنوز یک مسجد بیشتر نرفته بودیم که بابایی زنگ زد و گفت درد دلاتون شروع شده و دارین خیلی گریه می کنین و منم خیلی زود خودمو رسوندم نتونستم همه مسجدها رو برم خلاص...
27 دی 1391

یک شب خیلی دردناک

سلام فرشته های من     قربونتون برم که دیشب انقدر درد کشیدن دیشب مادرجون بابایی امد خونه و تصمیم گرفتیم از امشب براتون حریره بادام درست کنیم و مادر جون براتون درست کردن و شما دوتا ورجک هم خیلی بااشتهاء زیاد خوردین من به مادرجونشون گفتم که حریره خیلی زیاد دارین به بچه ها میدین و گفتن عیبی نداره و مشکلی برای بچه ها نداره منم رو حساب اینکه بلخره با تجربه هستم چیزی نگفتم و شما دوتا ورجک هم حسابی خوردین مخصوصا چهره دخترم یگانه خیلی دیدی بود چشماش برق می زد و همش دنباله قاشق بود الهی قربونت برم .............. ظهر دیروز بود که یکتا از روز 5 شنبه یبوست گرفته بود و ظهر بچم انقدر جیغ زد که بند دلمو پاره کرد الهی قربونت برم...
18 دی 1391

قربونتون برم فرشته های من

سلام یکتای عزیزم و یگانه قشنگم امروز 15 دی هست و شما الان درست سه ماه و 10 روزتون شد الهی قربونتون برم ............................ بوسسسسسسسس    که خیلی خیلی دارین شیرین میشین هرروزتون از روزه دیگه قشنگتره البته هنوز دل دردهای یکتا خوب نشده ولی بهتر شده دخملای قشنگم امروز چند تا عکس جدید ازتون  گرفتم  که می خوام یک تعدادی رو توی وبلاگتون بزارم چند روزی هست که هر دوتاتون دارین حسابی دستهاتونو می خورین هرکاری هم می کنم که دستهاتونو توی دهنتون نکنین نمی شه فکر می کنم انگشتهاتون خوشمزه تره از شیرتون هست این عکس یکتا که داره حسابی انگشتهاشو می خوره الهی مامانی فربونت بره فرشته کو...
15 دی 1391

هورررراااااااااااااااااااا سه ماهتون تموم شد

سلام تمشکهای مامانی و بابایی قربونتون برم عزیزای دلم امروز 3 ماهتون تموم میشه و می رین توی 4 ماه   خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که کمکم کرد و کمی از اب و گل درامدین  عسلهای مامانی نمی دونم توی این ماه رشدتون خوب بوده یا نه ماه دیگه باید بریم بهداشت و وزنتون کنن و واکسن هم دارین خدا اون روز رو به خیر بگذرونه یکتا هم دل دردهاش کمی بهتر شده این ماه نه ولی از ماه دیگه غذا رو شروع می کنم     حریره بادوم بهتون میدم تا هم خوب سیر بشین هم زود بزرگ بشین الان دارین تلویزیون دارین نگاه می کنین ورجکهای من زود بزرگ بشن تا بتونم سوپهای خوشمزه براتون درست کنم الهی قربونتون برم که دارین هرروز خوردنی تر میشین و کارها...
6 دی 1391

اولین برف زمستان

سلام سلام عشقهای مامان و بابا امروز هوا خیلی سرده و از دیشب داره برف میاد    این برکت الهی هست و ما باید قدرشو بدونیم عزیزانم باز دل مامانی گرفت که نمی تونه توی این هوای تمیز و زیبا بره بیرون من و بابایی همیشه وقتی برف میومد می رفتیم برف بازی کلی بهمون خوش می گذشت   ولی امسال من باید توی خونه و از پشت پنجره برف رو تماشا کنم .... اشکالی نداره سال دیگه اگه زنده بودین همه سالم انشاله برف که امد میرم 4 تایی برف بازی کلی هم می خندیم ورجکهای من عشقهای قشنگم فرشته های من که اگه شما رو نداشتم نمی دوستم تاحالا زنده بودم یا نه الهی مامان به قربونتون بره که هر روز خواستنی تر میشین دیروز یکتا داشت غرغر می کر...
6 دی 1391

یک عصر با بابایی تنها بودن

سلام قند عسلهای مامانی   دیروز عصر بلخره مامانی شمارو تنها گذاشت و یک چند ساعتی برای خودش شد و شمارو بابابایی سپردم و رفتم بیرون خونه طفلکی بابایی خیلی می ترسید که شما اذیتش کنید و اون ندونه چکارکنه ، خیلی خوب بود رفتم استخر و کمی شنا کردم آرامش گرفتم دگه خسته شده بودم و داشتم افسردگی شدید می گرفتم ای کاش کسی بود مطمئن که حداقل یک روز توی هفته می امد و شمارو نگاه می داشت اون وقت من می رفتم خرید یااستخر      چند ساعتی برای خودم می بودم      ولی مامانی کسی رو نداره و مادرجون هست اون هم سرش شلوغه و نمی تونه همیشه پیش ماباشه ............. یک چند روزی هست که   ب...
3 دی 1391